|
مسعودم سلام
بازم یه دل نوشته ی دیگه بازم دلم گرفته از بی وفایی های تو
مسعود نازم دیگه خسته شدم از بس به هر دری زدم تا ثابت کنم بی تو نمی تونم که به تو وابسته
شدم که ادامه زندگیمو فقط با تو میتونم تصور کنم . ولی بی فایدس تو هیچ وقت احساسمو نفهمیدی
هیچ وقت نخواستی قبول کنی که دوستت دارم .همیشه نظر خودت مهم بود از هفته که هفت روزه
ده روزشو حرف از جدایی میزنی چون تو اینجور میخوای چون من مهم نیستم .
باورم نمیشه اصلا باورم نمیشه که تو همون مسعود سه سال قبلی که من با اینکه آبروتو پیش همه
بردم بازم اومدی طرفمو گفتی میخوای باهام باشی .
نمی دونم چی شده که انقد سرد شدی نمی دونم کسی زیر پات نشسته یا این حرفا از خودته
فقط می دونم خیلی عوض شدی
مسعود نازم دیگه دست و دلم به درس و دانشگاه نمیره . یادته همیشه از آرزوم که قبول شدن کنکور
بود حرف میزدم ولی حالا اصلا دوسش ندارم . طاقت ندارم باهات حرف نزنم ولی تا برات زنگ میزنم
سرد جوابمو میدی . کار و بهونه میکنیو میزنی زیر قرارمون قرار دیدنمون دوشنبه ها
دیگه خسته شدمممم 
بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند

|